![]() |
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392 |
درود
با كمي تاخير
به مناسبت روز زن
تقديم به زن سرزمينم...
مي ايستد مقابل آيينه
تكرار مي شود، و غمي سنگين
ظاهر شده ست خط به خط از اول
پيشانيش: رمان زني غمگين
*
اين «زن» همان «بهار غزل دامن»
وقتي صداش مي زده او: بانو...
حالا ببين چگونه تب هر سال
پاييز را كشيده روي گيسو
*
حتي بدون حلقه و گردنبند
خوشحال مي شد از بلوف مردش
ماه عسل نرفته چه شيرين بود
در اخم مرد و هر سخن سردش
*
چه عاشقانه اول هر پاييز
هي بافت شال تا نكند سرما...
هي بافت باز بافهي اميدي
شايد كه مهربان تر از اين...اما...
*
حالا كه ايستاده در اين صحنه
آيينه بازگفته به او رازي
اين كه عروسكان قديمي را
تعويض مي كنند در اين بازي
*
بغضي شكست قهوه ي چشمش را
شالش فشرد شانه ي سردش را
توي اتاق، بوي زني ديگر..
هي مي شنيد خنده ي مردش را
يا حق
![]() توسط : فاطمه سوقندی
![]() |
















